پوچ
تمام روز خواستم احساسم رو روی کاغذ بیارم، احساسهایی متنوع و پرشمار، اما دریغ از یک لغت.
سراسر احساس بودم، احساسهایی که همگی پوچ بودند.
آی آی
از این حرفهای بیمعنی تکراری دلم خون ِ
از این بیپنجره خونه که سقفش مثل آوار ِ دلم تنگ ِ
از این آوار و اون تکرار
این تکرار و این آوار
دلم خون ِ
دلم خون ِ
دلم تنگ ِ
از این شبهای تودرتو
که جز شب در پیاش نیست
از این روزهای بیهوده
که فردا در پیاش نـی…
از این شبهای بیرویا
و این روزهای بیفردا
دلم خون ِ
دلم خون ِ
دلم تنگ ِ
از من خسته رو خط رفتن
خستهام، از نصیحت شدن خستهام، از اینکه بهم ۱۰بار تو روز بگن این کارو بکن یا اون کارو نکن خستهام، از این همه تنش خستهام، تنشهایی که در طول زندگی به شدت روی من تاثیر داشته، که در کل آدم جالبی نشدم، کم حوصله، زودجوش، عصبی و در نتیجه گنداخلاق. اما حداقل انقدر جرات دارم که خودم بگم اخلاقم مزخرفه، اما شما چی؟ شمایی که خستهم کردین، کدومتون شهامت من رو دارین که بپذیرین بدیهاتون رو؟ یادتون باشه که من مثل شما نیستم، مثل شما فکر نمیکنم، و مجبور نیستم مثل شما باشم، خوب یا بدش به درک. سرما هم که خوردم، حوصلهی نداشتهم کمتر، و اخلاقم گندتر حتی گه. و شمایی که بعد ۲۲ سال نفهمیدید حرفا رو نباید برای من تکرار کنید…
من خستهام، سالهاست که خستهام، سالهاست که تحمل میکنم.
یه گوشم رو در کردم یه گوشم رو دروازه، اما بازم همه چیز از توی سرم رد میشه، دیگه چقدرش رو به تخمم بگیرم؟
سالهاست که آستانهام پره، لبریزم و لبریز به قطرهای سرریز… نگید چرا زود عصبی میشم وقتی هرگز خالی نشدم.
رهایم کنید، بذارین سرم قراره به سنگ بخوره، بخوره… آخه یه بار، دو بار، هر روز هر روز هر روز که نمیشه. مغر و اعصاب منو که گاییدید، خودتون خسته نمیشید وقتی گوش نمیدم؟ بکشید بیرون از من!
خستهام…
شهر خاموش من
شهر خاموش من
آن روح بهارانت کو
شور و شیدایی انبوه هزارانت کو
شهر خاموش من
آن روح بهارانت کو
سوت و کور است چون میکدهها خاموشاند
نعره و عربدهی بادهگسارانت کو
شیههی اسب و هیاهوی سوارانت کو
زیر سرنیزهی تاتار چه حالی داریم
چه حالی داریم
چه حالی داریم...
دل فولادوش شیر شکارانت کو
شهر خاموش من
شهر خاموش من...
دیروز با تو بدون تردید از به یاد موندنیترین روزهام بود.
و شب گذشته، از زیباترین شبها بود؛
چراغها خاموش، شهر خاموش، شمع، شاملو، زوزه.
پر پرواز ندارم
اما
دلی دارم و حسرت درناها.
و به هنگامی که مرغان مهاجر
در دریاچهی ماهتاب
پارو میکشند،
خوشا رها کردن و رفتن!
خوابی دیگر
به مردابی دیگر!
خوشا ماندابی دیگر
به ساحلی دیگر
به دریایی دیگر!
خوشا پرکشیدن، خوشا رهائی،
خوشا اگر نه رها زیستن، مردن به رهائی!
آه، این پرنده
در این قفس تنگ
نمیخواند.
از شبانههای شاملو
به خود رسیدن
یادمه یه روزی خطاب به من چیزی نوشتی، گشتم پیداش نکردم.
همچین چیزی بود: «احساس میکنم هنوز درگیر مسئلهایه که تموم شده، خیلی وقته تموم شده».
یه نگاه تو آینه کن.
برای مردی که نفسش این خاک بود
تن تو نازک و نرمه مثل برگ
تن من جون میده پرپر بزنه زیر تگرگ
دست باد پر میده برگو رو هوا
اما من موندنیم تا برسه دستای مرگ
۱۳ مهر ۱۳۹۰ – دهمین سالروز وفات فریدون فروغی
آنجا که عشق حرام شد
۱۰ شهریور، بهنام گنجی زندانی سیاسی خودکشی کرد.
۷ مهر، نهال سحابی، از دوستان بهنام گنجی و کوهیار گودرزی پس از اقدام به خودکشی، درگذشت.
لحظههای مختصر نهال را بخوانید.
نهال و بهنام، به نام عشق، آسوده بیارامید..
راستی چرا نمینویسند نهال سحابی دوستدختر بهنام گنجی، یا نهال سحابی معشوق بهنام گنجی؟
به صرف ساندیس و نوشابه
منتظر حضور پرشور شما هستیم.
ــــــــــــ
در راستای اعدام قاتل روحالله داداشی در حضور ۱۵۰۰۰ نفر در ساعت ۵ بامداد +
فرندز
فرندز تموم شد. اولین فیلم/سریالی بود که از ته دلم نمیخواستم تموم بشه، حتی اشکم دراومد…

اما بدون شک به دور از جنبهی طنز و کمدی سریال، فرندز خیلی حرفا واسه گفتن به من داشت… سریالی که ۱۰ سال زندگی روزانهی ۶ آدم رو با تموم خوشی و دغدغههاشون به نمایش میذاره. من از فرندز چیزایی یاد گرفتم که شاید اگر قرار بود خودم با تجربه کردن بهشون میرسیدم معلوم نبود کی فرصتش دست بده و چقدر زمان ببره.
فرندز رو ببینید، بهش وابسته میشید

بیان دیدگاه