شب‌زوزه‌

پوچ

ارسال‌شده در کوته‌نوشت توسط گرگ شب در ژانویه 28, 2012

تمام روز خواستم احساسم رو روی کاغذ بیارم، احساس‌هایی متنوع و پرشمار، اما دریغ از یک لغت.

سراسر احساس بودم، احساس‌هایی که همگی پوچ بودند.

برچسب زده شده با:, ,

آی آی

ارسال‌شده در ترانه توسط گرگ شب در دسامبر 2, 2011

از این حرف‌های بی‌معنی تکراری دلم خون ِ
از این بی‌پنجره خونه که سقفش مثل آوار ِ دلم تنگ ِ
از این آوار و اون تکرار
این تکرار و این آوار
دلم خون ِ
دلم خون ِ
دلم تنگ ِ

از این شب‌های تودرتو
که جز شب در پی‌اش نیست
از این روزهای بیهوده
که فردا در پی‌اش نـی…

از این شب‌های بی‌رویا
و این روزهای بی‌فردا
دلم خون ِ
دلم خون ِ
دلم تنگ ِ

برچسب زده شده با:

از من خسته رو خط رفتن

ارسال‌شده در گاه‌نوشت توسط گرگ شب در دسامبر 2, 2011

خسته‌ام، از نصیحت شدن خسته‌ام، از اینکه بهم ۱۰بار تو روز بگن این کارو بکن یا اون کارو نکن خسته‌ام، از این همه تنش خسته‌ام، تنش‌هایی که در طول زندگی به شدت روی من تاثیر داشته، که در کل آدم جالبی نشدم، کم حوصله، زودجوش، عصبی و در نتیجه گنداخلاق. اما حداقل انقدر جرات دارم که خودم بگم اخلاقم مزخرفه، اما شما چی؟ شمایی که خسته‌م کردین، کدومتون شهامت من رو دارین که بپذیرین بدی‌هاتون رو؟ یادتون باشه که من مثل شما نیستم، مثل شما فکر نمی‌کنم، و مجبور نیستم مثل شما باشم، خوب یا بدش به درک. سرما هم که خوردم، حوصله‌ی نداشته‌م کمتر، و اخلاقم گندتر حتی گه. و شمایی که بعد ۲۲ سال نفهمیدید حرفا رو نباید برای من تکرار کنید…
من خسته‌ام، سال‌هاست که خسته‌ام، سال‌هاست که تحمل می‌کنم.
یه گوشم رو در کردم یه گوشم رو دروازه، اما بازم همه چیز از توی سرم رد میشه، دیگه چقدرش رو به تخمم بگیرم؟
سال‌هاست که آستانه‌ام پره، لبریزم و لبریز به قطره‌ای سرریز… نگید چرا زود عصبی میشم وقتی هرگز خالی نشدم.
رهایم کنید، بذارین سرم قراره به سنگ بخوره، بخوره… آخه یه بار، دو بار، هر روز هر روز هر روز که نمی‌شه. مغر و اعصاب منو که گاییدید، خودتون خسته نمی‌شید وقتی گوش نمی‌دم؟ بکشید بیرون از من!
خسته‌ام…

برچسب زده شده با:,

شهر خاموش من

ارسال‌شده در گاه‌نوشت, ترانه, شعر توسط گرگ شب در نوامبر 1, 2011
شهر خاموش من
آن روح بهارانت کو
شور و شیدایی انبوه هزارانت کو
شهر خاموش من
آن روح بهارانت کو
سوت و کور است چون میکده‌ها خاموش‌اند
نعره و عربده‌ی باده‌گسارانت کو
شیهه‌ی اسب و هیاهوی سوارانت کو
زیر سرنیزه‌ی تاتار چه حالی داریم
                         چه حالی داریم
                                چه حالی داریم...
دل فولادوش شیر شکارانت کو
شهر خاموش من
شهر خاموش من...


دیروز با تو بدون تردید از به یاد موندنی‌ترین روزهام بود. و شب گذشته، از زیباترین شب‌ها بود؛ چراغ‌ها خاموش، شهر خاموش، شمع، شاملو، زوزه.
پر پرواز ندارم اما دلی دارم و حسرت درناها. و به هنگامی که مرغان مهاجر در دریاچه‌ی ماه‌تاب پارو می‌کشند، خوشا رها کردن و رفتن! خوابی دیگر به مردابی دیگر! خوشا ماندابی دیگر به ساحلی دیگر به دریایی دیگر! خوشا پرکشیدن، خوشا رهائی، خوشا اگر نه رها زیستن، مردن به رهائی! آه، این پرنده در این قفس تنگ نمی‌خواند. از شبانه‌های شاملو
برچسب زده شده با:, , , , ,

به خود رسیدن

ارسال‌شده در گاه‌نوشت توسط گرگ شب در اکتبر 24, 2011

یادمه یه روزی خطاب به من چیزی نوشتی، گشتم پیداش نکردم.

همچین چیزی بود: «احساس می‌کنم هنوز درگیر مسئله‌ایه که تموم شده، خیلی وقته تموم شده».

یه نگاه تو آینه کن.

برچسب زده شده با:

برای مردی که نفسش این خاک بود

ارسال‌شده در گاه‌نوشت توسط گرگ شب در اکتبر 5, 2011

تن تو نازک و نرمه مثل برگ
تن من جون میده پرپر بزنه زیر تگرگ
دست باد پر میده برگو رو هوا
اما من موندنیم تا برسه دستای مرگ

۱۳ مهر ۱۳۹۰ – دهمین سالروز وفات فریدون فروغی

برچسب زده شده با:,

آنجا که عشق حرام شد

ارسال‌شده در گاه‌نوشت توسط گرگ شب در سپتامبر 30, 2011

۱۰ شهریور، بهنام گنجی زندانی سیاسی خودکشی کرد.

۷ مهر، نهال سحابی، از دوستان بهنام گنجی و کوهیار گودرزی پس از اقدام به خودکشی، درگذشت.

لحظه‌های مختصر نهال را بخوانید.

نهال و بهنام، به نام عشق، آسوده بیارامید..

راستی چرا نمی‌نویسند نهال سحابی دوست‌دختر بهنام گنجی، یا نهال سحابی معشوق بهنام گنجی؟

برچسب زده شده با:, ,

این روزها

ارسال‌شده در گاه‌نوشت توسط گرگ شب در سپتامبر 28, 2011

اگه روزی اتفاقی نیوفته که گند بزنه به حالم، تعجب می‌کنم.

برچسب زده شده با:,

به صرف ساندیس و نوشابه

ارسال‌شده در کوته‌نوشت توسط گرگ شب در سپتامبر 23, 2011
برگذاری مراسم اعدام، هر هفته، جمعه‌ها از ساعت ۱ الی ۵ بامداد، استادیوم آزادی، تهران
منتظر حضور پرشور شما هستیم.

ــــــــــــ
در راستای اعدام قاتل روح‌الله داداشی در حضور ۱۵۰۰۰ نفر در ساعت ۵ بامداد +

برچسب زده شده با:

فرندز

ارسال‌شده در گاه‌نوشت توسط گرگ شب در سپتامبر 10, 2011

فرندز تموم شد. اولین فیلم/سریالی بود که از ته دلم نمی‌خواستم تموم بشه، حتی اشکم دراومد…

friends

اما بدون شک به دور از جنبه‌ی طنز و کمدی سریال، فرندز خیلی حرفا واسه گفتن به من داشت… سریالی که ۱۰ سال زندگی روزانه‌ی ۶ آدم رو با تموم خوشی و دغدغه‌هاشون به نمایش می‌ذاره. من از فرندز چیزایی یاد گرفتم که شاید اگر قرار بود خودم با تجربه کردن بهشون می‌رسیدم معلوم نبود کی فرصتش دست بده و چقدر زمان ببره.

فرندز رو ببینید، بهش وابسته میشید

برچسب زده شده با:, ,
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.