شب‌زوزه‌

لیوانا بطریا گالونا

ارسال‌شده در ترانه توسط گرگ شب در مه 11, 2013

موفقیت یعنی قبولی تو کنکور، رفتن به کانادا با رشوه و پول

وقتی بهترین چیزا تو دنیا یا دروغ یا افسانه یا خاطره‌س

وای یارم بیا دلدارم بیا دل میل تو داره سزاوارم بیا

شب رفت ماه رفت ستاره رفت اما سحر نرسید

من می‌خوام خودم باشم، یه آدم معمولی، آره می‌خوام خودم باشم، یه آدم معمولیه معمولی

ای داد از روزمرگی

برچسب زده شده با:,

عنوان ندارد

ارسال‌شده در گاه‌نوشت توسط گرگ شب در مه 11, 2013

یکی هست بدجور پیچیده به قضیه،

یکی دیگه هم هست که هر طرف قضیه رو می‌گیره، از اونور در می‌ره از دستش

برچسب زده شده با:

I will rise next season

ارسال‌شده در کوته‌نوشت توسط گرگ شب در فوریه 14, 2013

You can only go up when you hit the bottom line.

برچسب زده شده با:

دارم چرت می‌گم

ارسال‌شده در گاه‌نوشت توسط گرگ شب در سپتامبر 25, 2012

خیلی وقته که نمی‌نویسم، حس می‌کنم سینه‌م حسابی سنگینی می‌کنه. می‌خوام حرف بزنم دوباره. از شلوغی و فاصله بگم، فاصله‌ای که ازش هراسونم.

دوباره خیلی ساده به هم می‌ریزم، امروز همه ذوق و شوقم با یه حرف ساده زهرمار شد.

خسته‌ام، آزادی می‌خوام!

می‌خوام توی کوه داد بزنم.

حالم از این خونه بهم می‌خوره.

می‌ترسم، حس می‌کنم دارم خودمو سرکوب می‌کنم، روز به روز بیشتر توی لاک خودم فرو می‌رم و از دنیای اطرافم گریزونم. فاصله حس می کنم. می‌ترسم.

مودم بگاس، موزیکم شاهین نجفی.

دلم سیگار می‌خواد.

چقد دلم یه شکم سیر گریه می‌خواد.

برچسب زده شده با:

لحظه‌ی مکث

ارسال‌شده در گاه‌نوشت توسط گرگ شب در اوت 2, 2012

مکثی که هنوز پایان نیافته…

برچسب زده شده با:

از من خسته رو خط رفتن

ارسال‌شده در گاه‌نوشت توسط گرگ شب در ژوئیه 7, 2012

از من خسته رو خط رفتن، بی تو یه سایه فقط می‌مونه

سایه‌ی مردی که خوش‌خیاله، تو نارفیق رو رفیق می‌دونه

هنوزم اسمت عزیزه واسه این همیشه تنها

قصه‌ی بود و نبوده، میشه راهی واسه فردا

برچسب زده شده با:

دیالوگ

ارسال‌شده در کوته‌نوشت توسط گرگ شب در مه 12, 2012

اون:  بازی لاست رو ساختن

من:  سریالشم ندیدم حتی

اون:  اوکی، بازی پدرسالار رو که ساختن خبرت می‌کنم

من:  |:

برچسب زده شده با:

نگفتمت

ارسال‌شده در ترانه توسط گرگ شب در آوریل 30, 2012

نگفتمت که این جماعت جریده با خط و رد وحشی نگاهت غریبه‌اند..

 

برچسب زده شده با:,

از ماست که بر ماست

ارسال‌شده در گاه‌نوشت توسط گرگ شب در آوریل 23, 2012

امروز یکی از زننده‌ترین صحنه‌های زندگیمو دیدم
دانشگاه علم‌وصنعت، دانشکده‌ی کامپیوتر، میانترم مدار ۲
نخوندم. به خاطر چیزای دیگه هم داغونم و اعصابم به هم ریخته. امتحان شروع میشه، چهار تا سوال. سوال اول بلد نیستم، سوال دوم یه ذره نگاهش می‌کنم، یه منبع جریان هست توش که نمی‌دونم چطوری باید ببرمش به حوزه‌ی فرکانس، رد می‌شم از روش. سوال سوم تابع شبکه، شروع می‌کنم به حل کردن، ذهنم قفل می‌شه، کلشو خط می‌زنم، پچ‌پچ بچه‌ها میاد، استاد نیست، مراقب خودیه. دوباره روش فکر می‌کنم می‌فهمم باید چیکارش می‌کردم، تکرار می‌کنم نوشته‌ها رو، قسمت الف حل می‌شه. قسمت ب می‌دونم باید دو تا عددو منفی در بیارم، در نمیاد. سرمو تو کلاس می‌چرخونم، ۸۰ نفر دانشجو از روشن‌فکرترینشون تا مسلمون‌ترینشون همه دنبال تقلب هستن، به خودم میگم همه دارن تقلب می‌کنن، تو هم بکن. این لحظه‌ست که از خودم و همه‌ی اون دوست و آشنا و غریبه‌هایی که اونجا هستن حالم بهم می‌خوره. برگمو تحویل می‌دم، از کلاس میزنم بیرون، از دانشکده می‌زنم بیرون، از دانشگاه می‌زنم بیرون.
هیچ‌وقت از این زاویه ندیده بودم، زشت بود، حال بهم زن بود، انگار که کلاس بوی تعفن بده.
همین ماهاییم که از این همه دکتر و مهندس می‌نالیم که اینا همه‌شون هیچی بلد نیستن، یه کار درست نمی‌کنن، این وضع مملکته و فلانه و بیصار. همین ماهاییم که فردا میشیم لنگه‌ی همین مهندسایی که امروز ازشون می‌نالیم. دروغ و تقلب جزئی از ذات ما شده، همه‌ی ما…

برچسب زده شده با:

بهار

ارسال‌شده در شعر توسط گرگ شب در مارس 20, 2012

باز کن پنجره‌ها را، که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار
روی هر شاخه، کنار هر برگ
شمع روشن کرده‌ست

برچسب زده شده با:,
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.