شهر خاموش من
آن روح بهارانت کو
شور و شیدایی انبوه هزارانت کو
شهر خاموش من
آن روح بهارانت کو
سوت و کور است چون میکدهها خاموشاند
نعره و عربدهی بادهگسارانت کو
شیههی اسب و هیاهوی سوارانت کو
زیر سرنیزهی تاتار چه حالی داریم
چه حالی داریم
چه حالی داریم...
دل فولادوش شیر شکارانت کو
شهر خاموش من
شهر خاموش من...
دیروز با تو بدون تردید از به یاد موندنیترین روزهام بود.
و شب گذشته، از زیباترین شبها بود؛
چراغها خاموش، شهر خاموش، شمع، شاملو، زوزه.
پر پرواز ندارم
اما
دلی دارم و حسرت درناها.
و به هنگامی که مرغان مهاجر
در دریاچهی ماهتاب
پارو میکشند،
خوشا رها کردن و رفتن!
خوابی دیگر
به مردابی دیگر!
خوشا ماندابی دیگر
به ساحلی دیگر
به دریایی دیگر!
خوشا پرکشیدن، خوشا رهائی،
خوشا اگر نه رها زیستن، مردن به رهائی!
آه، این پرنده
در این قفس تنگ
نمیخواند.
از شبانههای شاملو
دوستداشتن:
نخستین کسی باشید که این را دوست دارد.
بیان دیدگاه