شب‌زوزه‌

شهر خاموش من

Posted in گاه‌نوشت, ترانه, شعر by گرگ شب on نوامبر 1, 2011
شهر خاموش من
آن روح بهارانت کو
شور و شیدایی انبوه هزارانت کو
شهر خاموش من
آن روح بهارانت کو
سوت و کور است چون میکده‌ها خاموش‌اند
نعره و عربده‌ی باده‌گسارانت کو
شیهه‌ی اسب و هیاهوی سوارانت کو
زیر سرنیزه‌ی تاتار چه حالی داریم
                         چه حالی داریم
                                چه حالی داریم...
دل فولادوش شیر شکارانت کو
شهر خاموش من
شهر خاموش من...


دیروز با تو بدون تردید از به یاد موندنی‌ترین روزهام بود. و شب گذشته، از زیباترین شب‌ها بود؛ چراغ‌ها خاموش، شهر خاموش، شمع، شاملو، زوزه.
پر پرواز ندارم اما دلی دارم و حسرت درناها. و به هنگامی که مرغان مهاجر در دریاچه‌ی ماه‌تاب پارو می‌کشند، خوشا رها کردن و رفتن! خوابی دیگر به مردابی دیگر! خوشا ماندابی دیگر به ساحلی دیگر به دریایی دیگر! خوشا پرکشیدن، خوشا رهائی، خوشا اگر نه رها زیستن، مردن به رهائی! آه، این پرنده در این قفس تنگ نمی‌خواند. از شبانه‌های شاملو

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.