آنجا که عشق حرام شد
۱۰ شهریور، بهنام گنجی زندانی سیاسی خودکشی کرد.
۷ مهر، نهال سحابی، از دوستان بهنام گنجی و کوهیار گودرزی پس از اقدام به خودکشی، درگذشت.
لحظههای مختصر نهال را بخوانید.
نهال و بهنام، به نام عشق، آسوده بیارامید..
راستی چرا نمینویسند نهال سحابی دوستدختر بهنام گنجی، یا نهال سحابی معشوق بهنام گنجی؟
لعنت به انسان
ما آدم هستیم، یه سری چیزها، چه خوب و چه بد، توی ذات همهی ما هست. آره! بدیها هم توی ذاتمون هستن، توی وجود تک تک انسانها.
خودخواهی از بزرگترین اینهاست. حس مالکیت، نسبت به هر چیزی و هر فردی که یه کمی علاقه پیدا کنی، احساس مالکیت هم نسبت بهش به وجود میآد. حتی اگر با تمام عقلت هم قبول داشته باشی که تو نمیتونی مالک کسی باشی، و اعتقاد داشته باشی که حق نداری کسی رو برای خودخواهی خودت توی هیچ زمینهای محدود کنی، باز هم هرگز، هرگز و هرگز نمیتونی وجود این احساس رو انکار کنی. میتونی با عقلت کنارش بذاری، بدونی که درست نیست این حس، این حق رو نداری، اما نمیتونی این حس رو از بین ببری. خوب و بد با تو خواهد بود، تا ابد..
لعنت به انسان! که مجموعهای از ضعفهاست به همراه تعداد معدودی حُسن.
در آستانه
باید استاد و فرود آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار توست و
اگر بیگاه
به در کوفتنات پاسخی نمیآید.
کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی.
آیینهای نیک پرداخته تواند بود
آنجا
تا آراستگی را
پیش از در آمدن
در خود نظری کنی
هرچند غلغلهی آن سوی در زادهی توهم توست نه انبوهی مهمانان،
که آنجا
تو را
کسی به انتظار نیست.
که آنجا
جنبش شاید،
اما جُمَندهای در کار نیست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسان کافورینه به کف
نه عفریتان آتشین گاوسر به مشت
نه شیطان بهتان خورده با کلاه بوقی منگولهدارش
نه ملغمهی بیقانون مطلقهای مُتنافی. -
تنها تو
آن جا موجودیت مطلقی،
موجودیت محض،
چرا که در غیاب خود ادامه مییابی و غیابات
حضور قاطع اعجاز است.
گذارت از آستانهی ناگزیر
فروچکیدن قطرهی قطرانیست در نامتناهی ظلمات.
«- دریغا
ای کاش ای کاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
در کار در کار در کار میبود!» -
شاید اگرت توان شنفتن بود
پژواک ِ آواز ِ فروچکیدن ِ خود را در تالار خاموش کهکشانهای بیخورشید -
چون هُرّست آوارِ دریغ
میشنیدی:
«- کاشکی کاشکی
داوری داوری داوری
در کار درکار درکار درکار…»
اما داوری آن سوی در نشسته است، بی ردای شوم قاضیان،
ذاتاش درایت و انصاف
هیئتاش زمان. -
و خاطرهات تا جاودان ِ جاویدان در گذرگاه ِ ادوار داوری خواهد شد.
*
بدرود!
بدرود! (چنین گوید بامداد ِ شاعر:)
رقصان میگذرم از آستانهی اجبار
شادمانه و شاکر.
از بیرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر. -
نه به هیأت گیاهی نه به هیأت پروانهیی نه به هیأت سنگی نه به هیأت برکهیی، -
من به هیأت «ما» زاده شدم
به هیئت پرشکوه انسان
تا در بهار گیاه به تماشای رنگینکمان پروانه بنشینم
غرورکوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم
تا شریطهی خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم
که کارِستانی از این دست
از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است.
انسان زاده شدن تجسّد ِ وظیفه بود:
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان اندُهگین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل، توان گریستن از سُویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتنی
توان جلیل ِ به دوش بردن بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان
انسان
دشواری وظیفه است.
*
دستان بستهام آزاد نبود تا هر چشمانداز را به جان در بر کشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بدر کامل و هر پگاه دیگر
هر قله و هر درخت و هر انسان دیگر را.
رخصت زیستن را دستبسته دهانبسته گذشتم دست و دهان بسته گذشتیم
و منظر جهان را
تنها
از رخنهی تنگ چشمی حصارِ شرارت دیدیم و
اکنون
آنک دَر ِ کوتاه بیکوبه در برابر و
آنک اشارت دربان منتظر! -
دالان تنگی را که در نوشتهام
به وداع
فراپُشت مینگرم:
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
به جان منت پذیرم و حق گزارم!
(چنین گفت بامداد خسته.)

1 comment