دوست
گاهی برای اینکه قدر چیزایی/کسانی رو که داری بیشتر بدونی، لازمه که خودت رو برای مدتی ازشون محروم کنی
قصهی مرگ عاطفه
کسی حرف منو انگار نمیفهمه
مرده زنده، خواب و بیدار نمیفهمه
کسی تنهاییم رو از من نمیدزده
درد ما رو در و دیوار نمیفهمه
کجاست پس؟
دیشب دور و بر ساعت ۱۰ توی ونک، یه مرد میانسالی رو دیدم که شاید گرد سفید روی موهاش از سنش نبود. مرد نیمهی پایین بدنش رو نداشت، روی زمین بود و با دستاش راه میرفت و تنش رو میکشید، تنها، تنها، تنها… تا شاید به سرپناهی برسه. نه کسی که همراهش باشه، نه حتی ویلچری که روش بشینه…
این خدایی که شما میپرستید کجاست؟ میخوام دستشو بگیرم ببرم پیش این مرد، ببینم چند ثانیه میتونه تو چشماش نگاه کنه و از خجالت آب نشه. کجا قایم شده؟ از چی میترسه که خودش رو از بندههاش قایم کرده؟
بی تو…
برگی نو
ورق میخورد
افقی روشن
پدیدار میگردد
بهاری سبز
آغاز میشود
و اشکی بر گونهام
جاری…
و تنهاترین، خداست…
خدایا
چرا تنها نشستی اون بالا؟
حتما میترسی بیای روی زمین
آره اینجا جای خوبی نیست
اما هنوز آدم خوب پیدا میشه
بیا پیش خودم، هر دو از تنهایی در میآییم…
پسر خوب
یادت باشه که اگر به کسی کمکی کردی، نباید ازش انتظار کمک داشته باشی
یادت باشه، میتونی محبت بکنی، اما نمیتونی کسی رو وادار کنی بهت محبت کنه
یادت باشه زندگیت رو طوری برنامهریزی کنی که تنهایی هم بتونی روی پای خودت وایستی تا وقتی دور و برت رو نگاه کردی و دیدی تنهایی، بتونی راهت رو ادامه بدی
یادت باشه، هر گلی زدی به سر خودت زدی
یادت باشه، تو تنهایی!
یادت باشه پسر خوب

4 comments