شب‌زوزه‌

یا ایها الذین..

Posted in کوته‌نوشت by گرگ شب on سپتامبر 1, 2010

ای کسانی که ایمان آورده‌اید
take it easy!

سوره‌ی شریفه‌ی آش

Posted in مناجات by گرگ شب on ژوئن 6, 2010

الف سین اچ! (۱) قسم به نخود (۲) و قسم به لوبیای سحرآمیز (۳) که در آن نشانه‌هایی است برای اهل شکم (۴) و ما آش را نیافریدیم جز برای مؤمنان (۵) بشارت ده به کسانی که ایمان آوردند (۶) برای آنان نهرهایی از آش روان جاری سازیم (۷) و حوریان آشپز (۸) و آنان را بشارت ده به کولرهای گازی تا هر چه آش بخورند، گرمشان نشود (۹) ال‌جی شما را به خواندن ادامه‌ی سوره دعوت می‌کند (۱۰) و همانا چاپ کتاب‌مان در لوح آسمانی خرج دارد (۱۱) پس اسپانسر گرفتیم (۱۲) و تبلیغات می‌کنیم (۱۳) لیکن آنان که کفر ورزیدند (۱۴) و در زمین تنها تنها آش خوردند و فساد کردند (۱۵) آنان را در دیگ‌هایی از آش سوزان قرار خواهیم داد و رشته‌ها در حلق‌هاشان فرو بریم و نخود در بینی‌هاشان (۱۶) که همانا بسوزند و نفس نکشند تا بنفش شوند (۱۷) و ما بخندیم (۱۸) و خداوند خفن الخافنین است (۱۹) :عینک دودی (۲۰)

Tagged with: ,

کجاست پس؟

Posted in گاه‌نوشت by گرگ شب on مه 4, 2010

دیشب دور و بر ساعت ۱۰ توی ونک، یه مرد میانسالی رو دیدم که شاید گرد سفید روی موهاش از سنش نبود. مرد نیمه‌ی پایین بدنش رو نداشت، روی زمین بود و با دستاش راه می‌رفت و تنش رو می‌کشید، تنها، تنها، تنها… تا شاید به سرپناهی برسه. نه کسی که همراهش باشه، نه حتی ویلچری که روش بشینه…
این خدایی که شما می‌پرستید کجاست؟ می‌خوام دستشو بگیرم ببرم پیش این مرد، ببینم چند ثانیه میتونه تو چشماش نگاه کنه و از خجالت آب نشه. کجا قایم شده؟ از چی می‌ترسه که خودش رو از بنده‌هاش قایم کرده؟

Tagged with: , ,

گوش کن

Posted in مناجات by گرگ شب on مارس 10, 2010

خدایا…
«گوش کن…
وزش ظلمت را می‌شنوی؟»

Tagged with: ,

خدایی که از یاد برد

Posted in مناجات by گرگ شب on فوریه 25, 2010

خدایا…
این منم، من!
به خاطر داری؟
من آدمم، فراموشت کردم
تو چرا مرا از یاد بردی؟
مگر خدا نبودی؟

Tagged with: ,

The Invention of Lying

Posted in گاه‌نوشت by گرگ شب on فوریه 14, 2010

چند شب پیش فیلم «اختراع دروغ» رو دیدم. یک فیلم عالی بود، با ایده‌ای بی‌نظیر. فیلم‌های این چنینی رو خیلی دوست دارم، فیلم‌هایی که بر اساس یک ایده‌ی نو و غیرتکراری ساخته می‌شن. فیلم‌هایی که از نگاه من، تحسین برانگیزن. فیلم‌هایی مثل Truman Show یا The Eternal Sunshine of the Spotless Mind.
کلیت داستان مربوط به یه دنیایی می‌شه که از نظر ظاهری مثل امروز ماست اما دو فرق اساسی داره؛ نخست اینکه توی این دنیا هیچ کس دروغ نمی‌گه! در واقع مفهوم دروغ وجود نداره، تعریف نشده، که طبیعتا در مقابلش مفهوم راستی هم وجود نداره. هر کسی هر حرفی بزنه، همه باور می‌کنن چون براشون غیرقابل تصور هستش که حرفی گفته بشه که اون‌طور نیست. مردم کاملا بی‌پرده نظرشون رو راجع به هم دیگه یا اتفاقاتی که رخ می‌ده می‌گن که درون‌مایه‌ی طنز فیلم رو تشکیل می‌ده، و ما رو به فکری تلخ درباره‌ی دنیایی که توش زندگی می‌کنیم فرو می‌بره. تفاوت دیگه‌ی دنیای فیلم با دنیای واقعی ما، اینه که توش «خدا» و «دین» وجود نداره و مردم به نیستی پس از مرگ اعتقاد دارند.
خط اصلی داستان درباره‌ی مردی هست که توی یک شرایط بد، جرقه‌ای توی ذهنش شکل می‌گیره و اولین دروغ رو می‌گه، که حتی خودش هم نمی‌تونه مفهومی برای کاری که کرده پیدا کنه. داستان این‌طور پیش می‌ره که «مارک»، نقش اول داستان، یاد می‌گیره چطور از دروغ گفتن استفاده کنه، در جایی که هر حرفی زده بشه همه به سادگی می‌پذیرن. اولین ایده، به دست آوردن کمی پول و سر و سامان دادن اوضاع شغلیه. اما نقطه‌ی زیبای داستان اینجاست که مارک درک می‌کنه از دروغ گفتن می‌تونه استفاده‌های بهتری هم بکنه، مثل امید دادن به اطرافیانش برای ادامه‌ی زندگی، شاد کردن دیگران، آشتی دادن یک زوج و… اینجاست که آدم به این فکر فرو می‌ره که دنیای بدون دروغ چندان هم شیرین نیست، گاهی همین دروغ‌هاست که… بگذریم. در ادامه مارک در اثر گفتن یه دروغ ساده، مجبور می‌شه دروغی صدچندان بزرگ‌تر بگه و در نهایت از وجود «مردی در آسمان» که بر همه چیز مسلط هست، سخن به میان می‌آد که منجر به اتفاقات جالبی توی دنیای داخل فیلم می‌شه.
حتی با در نظر نگرفتن این بخش از داستان فیلم، نکته‌ی بسیار بسیار جالبی که توی فیلم هست، پیام زیرکانه‌ی نویسنده و کارگردان‌های فیلم (Ricky Gervais & Matthew Robinson) درباره‌ی باورشون نسبت به دنیا هست که «توی دنیایی که که دروغ مفهوم نداره، هیچ فردی ادعای پیامبری و وجود خدا رو نکرده».

و تنهاترین، خداست…

Posted in مناجات by گرگ شب on ژانویه 19, 2010

خدایا
چرا تنها نشستی اون بالا؟
حتما می‌ترسی بیای روی زمین
آره اینجا جای خوبی نیست
اما هنوز آدم خوب پیدا می‌شه
بیا پیش خودم، هر دو از تنهایی در می‌آییم…

Tagged with: ,

خدا…

Posted in مناجات by گرگ شب on دسامبر 30, 2009

خدا…
چه جوری ساکت می‌مونی؟
تا کی می‌خوای صبر کنی؟
نگو کاری ازت نمیاد!
نکنه تو هم…
نکنه تو هم بازیچه شده باشی؟
می‌فهممت… می‌فهمم

Tagged with: ,
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.