بمان مادر (شهادت)
بمان مادر، بمان در خانهی خاموش خود مادر
که باران بلا میباردت از آسمان بر سر
در ماتمسرای خویش را بر هیچکس مگشا
که مهمانی به غیر از مرگ را بر در نخواهی دید
زمین گرم است از باران بیپایان خون امروز
ولی دلهای خونین جامگان درون سینهها سرد است
مبند امروز چشم منتظر بر حلقهی این در
که قلب آهنین حلقه هم آکنده از درد است
نگاه خیره را از سنگفرش کوچهها بردار
که در زیر فشار گامها نابود خواهد شد
متابان برق چشمت را به دیوار خیابانها
که همچون شعلهای در زیر باران، دود خواهد شد
تلنگر میزند بر شیشهها سرپنجهی باران
نسیم سرد میخندد به غوغای خیابانها
دهان کوچه پر خون میشود از مشت خمپاره
فشار درد میدوزد لبانش را به دندانها
زمین گرم است از باران خون امروز
زمین از اشک خونآلودهی خورشید، سیراب است
ببین آن گوش از بن کنده را در موج خون مادر
که همچون لاله از لالای نرم جوی در خواب است
ببین آن چشم را چون جوجهای در خاک و خون خفته
که روزی استخوان کاسهی سر آشیانش بود
ببین آن مشت را، آن دست دورافتاده از تن را
که روزی چون گره میشد، حریف دشمنانش بود
ببین آن مغز خونآلوده را، آن پارهی دل را
که در زیر قدمها میتپد بی هیچ فریادی
سکوتی تلخ در رگهای سردش زهر میریزد
بدو با طعنه میگوید که بعد از مرگ، آزادی
بمان مادر! بمان درخانهی خاموش خود امروز
که باران بلا میباردت از آسمان بر سر
دو چشم منتظر را تا به کی بر آستان خانه میدوزی؟
تو دیگر سایهی فرزند را بر در نخواهی دید
نادر نادرپور
داریوش
به گناه صدا با جرم گفتن
وقتی گفتن یه گناه بود مثل دیدن یا شنیدن
معنی آواز هم این بود، ته بنبست داد کشیدن
وقتی حتی توی خلوت فکر آزادی قفس بود
گفتنیها رو میگفتیم اگه فرصت یه نفس بود
قصهی مرگ عاطفه
کسی حرف منو انگار نمیفهمه
مرده زنده، خواب و بیدار نمیفهمه
کسی تنهاییم رو از من نمیدزده
درد ما رو در و دیوار نمیفهمه

بیان دیدگاه