فرندز
فرندز تموم شد. اولین فیلم/سریالی بود که از ته دلم نمیخواستم تموم بشه، حتی اشکم دراومد…

اما بدون شک به دور از جنبهی طنز و کمدی سریال، فرندز خیلی حرفا واسه گفتن به من داشت… سریالی که ۱۰ سال زندگی روزانهی ۶ آدم رو با تموم خوشی و دغدغههاشون به نمایش میذاره. من از فرندز چیزایی یاد گرفتم که شاید اگر قرار بود خودم با تجربه کردن بهشون میرسیدم معلوم نبود کی فرصتش دست بده و چقدر زمان ببره.
فرندز رو ببینید، بهش وابسته میشید
تقدس؟
تقدس به معنای پاک و پاکیزه بودن و به طور کلی پاک بودن از هر گونه عیب و نقصه. مشکل از همین جا آب میخوره، وقتی به چیزی، کسی، شیئی تقدس داده میشه، عملا راه هر گونه نقد، انتقاد، بررسی، تحقیق، تفحس، عیبیابی یا به چالش کشیدنش بسته میشه، چون طبق تعریف مقدسه و منزه از هر یک از موارد ذکر شده. مشکل دیگه این هست که هر چی دم دست بوده تقدیسش کردیم و حالا طوری میونشون گرفتاریم که نمیتونیم تکون بخوریم.
از هر چیزی که مقدس میشه خود به خود بیزار میشم. هر چی که باشه، از آیین و دین و رسم و سنت. از کشیش تا آخوند، از کلیسا تا… تا اون دو تن طلایی که ازش حاجب میخواین، تا اون خاکی که ازش تبرک میگیرین. از فلان قدیس و پیشوا تا معلم دبستان، تا مقام پدر و مادری که مقدس میشن! از نظامی که خودش رو مقدس میدونه. از دفاعی که مقدس هستش! جنگ و تقدس؟! هه! کدوم جنگی میتونه پاک باشه؟ کجای دنیا وقتی خون انسان ریخته میشه مقدسه؟
از هر چیزی که مقدس میپندارید، بیزارم! میدانید؟
کجاست پس؟
دیشب دور و بر ساعت ۱۰ توی ونک، یه مرد میانسالی رو دیدم که شاید گرد سفید روی موهاش از سنش نبود. مرد نیمهی پایین بدنش رو نداشت، روی زمین بود و با دستاش راه میرفت و تنش رو میکشید، تنها، تنها، تنها… تا شاید به سرپناهی برسه. نه کسی که همراهش باشه، نه حتی ویلچری که روش بشینه…
این خدایی که شما میپرستید کجاست؟ میخوام دستشو بگیرم ببرم پیش این مرد، ببینم چند ثانیه میتونه تو چشماش نگاه کنه و از خجالت آب نشه. کجا قایم شده؟ از چی میترسه که خودش رو از بندههاش قایم کرده؟
این روزهای من
اول از همه که دیروز دختر خواهرم به دنیا اومد و الان من دایی محسوب میشم :) حس خیلی خوبیه، دلم واسه خواهرم هم حسابی تنگ شده، بیصبرانه منتظرم تا بیان اینور و ببینمشون.
دیشب هم با برادرم و چندی از دوستان رفتیم تماشای اپرای عروسکی مولانا. عروسکگردانی فوقالعادهای داشت، طوری که گاهی وسط کار شک میکردم شاید این نمایش رو برنامهریزی کردن و ماشین کار عروسکگردانی رو انجام میده. البته آخر کار با بالا رفتن پرده، صحنهای از کار عروسکگردانها رو هم دیدیم که همهی شکها برطرف شد. موسیقی و آواز سنتی هم چاشنی کار بود تا اپرا دلچسبتر باشه. غالب اشعاری که خوانده شد، از اشعار مولوی بود و همونطور که از اسم نمایش معلومه، در مورد زندگی مولانا! همایون شجریان هم در این اپرا شمس تبریزی رو خونده بود که بعد از کنسرت هفتهی پیشش، دومین کاری از همایون بود که خارج از کامپیوتر یا ضبط ماشین میشنیدم!
در کل روزهای خوبی رو میگذرونم، که به لطف درسها و امتحانات، امیدوارم خراب نشه
چراغی در افق
به پیش روی من، تا چشم یاری میكند، دریاست
چراغ ساحل آسودگیها در افق پیداست
درین ساحل كه من افتادهام خاموش
غمم دریا، دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلقهاست
خروش موج، با من میكند نجوا
كه هر كس دل به دریا زد رهایی یافت
كه هر كس دل به دریا زد رهایی یافت…
مرا آن دل كه بر دریا زنم، نیست
ز پا این بند خونین بركنم نیست
امید آنكه جان خستهام را
به آن نادیده ساحل افكنم نیست

بیان دیدگاه