شب‌زوزه‌

بی تو…

Posted in شعر by گرگ شب on مارس 20, 2010

برگی نو
‌      ورق می‌خورد
افقی روشن
‌      پدیدار می‌گردد
بهاری سبز
‌      آغاز می‌شود
و اشکی بر گونه‌ام
‌                         جاری…

تماشا

Posted in شعر by گرگ شب on فوریه 7, 2010

به تماشا نشستم…

زیبا بودی

وقتی که رفتی.

رفت

Posted in کوته‌نوشت by گرگ شب on فوریه 5, 2010

دیـ… دیدی؟
رفت… بی‌صدا رفت…

از رنجی که می‌بریم…

Posted in کوته‌نوشت by گرگ شب on ژانویه 26, 2010

همین.

Tagged with: , ,

پسر خوب

Posted in گاه‌نوشت by گرگ شب on ژانویه 18, 2010

یادت باشه که اگر به کسی کمکی کردی، نباید ازش انتظار کمک داشته باشی
یادت باشه، می‌تونی محبت بکنی، اما نمی‌تونی کسی رو وادار کنی بهت محبت کنه
یادت باشه زندگیت رو طوری برنامه‌ریزی کنی که تنهایی هم بتونی روی پای خودت وایستی تا وقتی دور و برت رو نگاه کردی و دیدی تنهایی، بتونی راهت رو ادامه بدی
یادت باشه، هر گلی زدی به سر خودت زدی
یادت باشه، تو تنهایی!
یادت باشه پسر خوب

تولدی دیگر

Posted in گاه‌نوشت by گرگ شب on ژانویه 16, 2010

امروز، برای من تولدی دیگر بود

۲۶ دی‌ماه را به خاطر خواهم سپرد

آرزوها

Posted in شعر by گرگ شب on ژانویه 14, 2010

سفری دور و دراز
به بی‌کران دشت آرزوها
آنجا که…
آنجا که رودی جاری‌ست
و دخترکی محو تماشای زلال آب…
آنجا که گلی روییده‌ست
و آهویی خرامان، شیفته‌ی عطر یاس…
آنجا که نیمکتی کهنه
در یاد دارد
چه بسیار بوسه‌ها…
می‌اندیشم
شاید آنجا آسمانش
به مهر ستاره‌ای بر من بخشد…

دی‌ماه ۸۸

در این شب یلدا…

Posted in گاه‌نوشت by گرگ شب on دسامبر 21, 2009

این مدت انقدر درگیرم و تو خودم فرو رفتم که گاهی متوجه نیستم رفتارم موجب آزار بعضی از دوستانم می‌شه و از این بابت خیلی ناراحتم. امروز یکیش رو فهمیدم و عذرخواهی کردم، امیدوارم اون بدرفتاری‌هایی که متوجه‌شون نشدم رو بقیه ببخشن…
روزای خیلی سختی بود… روزهای سخت‌تری خواهد بود… اما تصمیم گرفتم، خدانگهدارت! هر کجا که هستی و خواهی بود، با هر کسی که هستی و خواهی بود، امشب شروع کردم، شروع کردم تا آثارت رو از زندگیم پاک کنم… خدانگهدارت
وضعیتم خرابه، نمی‌دونم چیکار کنم… برگه‌ی حذف ترم تو کیفمه، فکر انصراف هم تو سرم بود، که ازش منصرف شدم… اما حذف ترم جدیه، اینطوری نمی‌تونم! نیاز به زمان دارم، استراحت! تا ببینم چی پیش می‌آد…
امشب شب یلداست، طولانی‌ترین شب سال… هیچ چیز خاصی نیست، اما خب، جالبه! طولانی‌ترین شب سال! شاید گرگ‌ها هم تنهاتر باشند تو این شب… آره! گرگ‌ها. اینجا گرگ‌ها رو نماد رذالت می‌دونن اما برای من… گرگ یعنی تنهایی، غرور و بازهم تنهایی… اینجا آدما هستن که گرگا رو بدنام کردن… رذالت‌های خودشون رو به گرگ نسبت می‌دن… گرگ‌ها همدیگه رو نمی‌درن… اما ما آدما صبح تا شب داریم همدیگه رو تیکه پاره می‌کنیم… بگذریم… فقط من گرگ‌ها رو دوست دارم… شرف دارن!
امشب شب یلداست، طولانی‌ترین شب سال… و فردا اول دی‌ماه! در آستانه‌ی فصلی سرد… در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمین… فصل سرد فروغ… باید که ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد…
می‌روم…
چگونه می‌شود به آن کسی که می‌رود این سان
صبور،
سنگین،
سرگردان، فرمان ایست داد.
خدانگهدارت مینا
یلدایت مبارک

امروز پنج‌شنبه ۲۶ آذر ۸۸

Posted in گاه‌نوشت by گرگ شب on دسامبر 17, 2009

نابود شدم…

Tagged with:
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.