شب‌زوزه‌

آنجا که عشق حرام شد

Posted in گاه‌نوشت by گرگ شب on سپتامبر 30, 2011

۱۰ شهریور، بهنام گنجی زندانی سیاسی خودکشی کرد.

۷ مهر، نهال سحابی، از دوستان بهنام گنجی و کوهیار گودرزی پس از اقدام به خودکشی، درگذشت.

لحظه‌های مختصر نهال را بخوانید.

نهال و بهنام، به نام عشق، آسوده بیارامید..

راستی چرا نمی‌نویسند نهال سحابی دوست‌دختر بهنام گنجی، یا نهال سحابی معشوق بهنام گنجی؟

Tagged with: , ,

من مرگ را سرودی کردم…

Posted in شعر by گرگ شب on ژوئیه 23, 2011

هرگز کسی این‌گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!

دو راهی

Posted in کوته‌نوشت by گرگ شب on مه 14, 2010

برای تولد دوباره باید جرأت خودکشی داشته باشی…

از رنجی که می‌بریم…

Posted in کوته‌نوشت by گرگ شب on ژانویه 26, 2010

همین.

Tagged with: , ,

او رفت و ما ماندیم…

Posted in گاه‌نوشت by گرگ شب on ژانویه 25, 2010

۵ بهمن ۸۸ ساعت ۲:۳۰
توی دانشکده با دوستات دور هم نشستین که خبر می‌آرن که ۲۰ دقه پیش، ۵۰ متر جلوتر از دانشکده یه کامیون زده به یه دختر. کجا؟ وسط دانشگاه!
می‌ری ببینی چه خبره، هر کسی یه چیزی می‌گه، کسی که پشت کامیون نشسته پسر راننده بوده که گواهینامه‌ی پایه‌ی ۱ هم نداشته و حراست یا نیروی انتظامی هم برده طرف رو.
دوستت پیدا می‌شه می‌گه کامیون از روی اون دختر بیچاره رد شده… رد شده! همین کافیه تا خاطرات و حوادث تلخ گذشته به ذهن‌ت هجوم بیارن، و اون تصویر شوم…
می‌ری بیرون یکم می‌چرخی، دختر رو منتقل کردن بیمارستان، اون وسط یکی می‌گه اسمش «ایکس» بوده، باورت نمی‌شه چون «ایکس» هم‌کلاسیته. سعی می‌کنی شمارشو بگیری مطمئن بشی اون نیست، جواب نمی‌ده…
یکی دیگه از راه می‌رسه می‌گه اون دختر میترا رضایی، دانشجوی ارشد ورودی ۸۸ کامپیوتره، اوضاع فرقی نمی‌کنه، تصادف با یه دانشجو وسط دانشگاه اونم با کامیون.
زمان می‌گذره و به هزار زحمت خودت رو آروم می‌کنی که باز سالم می‌مونه…
صدای جیغ می‌آد… ای وای…  پرکشید… رفت، رفت!
همه خاطراتی که فراموش کرده بودی دوباره زنده می‌شه… همون صحنه برات تکرار شده…
دوست هم‌دانشکده‌ای من، که فقط از دور دیده بودمت، تو پرواز کردی و این دانشکده رو سکوت گرفت… چقدر ساده رفتی…

Tagged with:
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.