برگی از خاطرات ۵
حدودا یک سال از عمر این بلاگ میگذره. نشستم و تمام نوشتههام رو خوندم. مروری بود به اونچه که توی این یک سال به من گذشت! به این دقت کردم که سبک نوشتههام توی زمانهای مختلف، با شرایط مختلف چقدر متفاوت بوده. زمانی بود که چهار خط مینوشتم و اسمش رو میگذاشتم شعر! زمانی بود که درد میکشیدم، زمانی بود که رها شدم. زمانی از نو شروع کردم تا رسیدم به امروز.
گوشهی بالای راست این بلاگ نوشتم «عمیق، زلال، صمیمی. بیمرز، بیحصر، بیبند.» احساس میکنم خودم رو کمی به بند کشیدم، اوائل آزادانه مینوشتم، به تدریج کمی به بند کشیده شد نوشتههام. زنجیرها رو خواهم گسست…
۱۲ آذر ۸۹

بیان دیدگاه