شب‌زوزه‌

برگی از خاطرات ۵

Posted in گاه‌نوشت by گرگ شب on دسامبر 3, 2010

حدودا یک سال از عمر این بلاگ می‌گذره. نشستم و تمام نوشته‌هام رو خوندم. مروری بود به اونچه که توی این یک سال به من گذشت! به این دقت کردم که سبک نوشته‌هام توی زمان‌های مختلف، با شرایط مختلف چقدر متفاوت بوده. زمانی بود که چهار خط می‌نوشتم و اسمش رو می‌گذاشتم شعر! زمانی بود که درد می‌کشیدم، زمانی بود که رها شدم. زمانی از نو شروع کردم تا رسیدم به امروز.

گوشه‌ی بالای راست این بلاگ نوشتم «عمیق، زلال، صمیمی. بی‌مرز، بی‌حصر، بی‌بند.» احساس می‌کنم خودم رو کمی به بند کشیدم، اوائل آزادانه می‌نوشتم، به تدریج کمی به بند کشیده شد نوشته‌هام. زنجیرها رو خواهم گسست…

۱۲ آذر ۸۹

دلم اسم تو رو فرياد ميزنه

Posted in کوته‌نوشت by گرگ شب on مه 12, 2010

حالا من موندم و یک دونه ورق
که اونم از اسم تو سیاه می‌شه…

به یاد یاری خوشا…

Posted in کوته‌نوشت by گرگ شب on مارس 20, 2010

بدرود
‌       ای سخت‌ترین ِ سال‌های زندگانی من…

تنهایی شب

Posted in شعر by گرگ شب on ژانویه 30, 2010

از دل تنهایی شب
صدایی برخاست
زوزه‌ای پیچید
بغضی شکست
اشکی پژمرد

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.